بسم رب النور
امیدوارم حسم رو درست برسونم ولی سخته نوشتن این حس
این حس رو اگه بخوام شبیه کنم میشود شبیه اون زمان که نکیر و منکر ازت سوال میپرسن و تو زبان جواب نداری در صورتی که صدها بار مثلا میگفتی من شیعه ی امیرالمومنین علی (ع) هستم.
یا حسی شبیه اون شخص که گفت ای کاش با تو بودم حسین و شب خواب دید که موقع نماز عاشوراست و از مدافعان امام حسین(ع) با این تفاوت که تیر که می آمد جای خالی میداد.
این حس رو تو سفر اربعین داشتم،شاید یک ساعتی بود که در صف بودم برای رسیدن به ضریح اباعبدالله(ع)( اربعین رفته ها میدونن که به علت شلوغی اربعین با میله هایی داربست گونه راهی درست میکنن برای جمعیت که همه بتوانند اباعبدالله را زیارت کنن)،یه ساعت گذشت و من به قسمتی رسیدم که روبروی ضریح بودم و میدیدم ضریح رو،در فشردگی جمعیت دست به سینه بردم و سلام دادم و مثل همیشه عرض ارادت کردم و اشک ریزان تجدید پیمان با این فکر که آقا ما یار شماییم...
شاید یک ربع بیست دقیقه ای طول میکشه که از آن قسمت برسی به ضریح،تو این زمان فکر و حسی بهم غالب شد که فاصله ی سقف حرم(سقفهای کاذبی درست شده بود برای تعمیرات)تا زمین کم هست و ممکنه الان بریزه.انگار صحبتی بهم الهام شد که قبول میکنی اینجا بریزه ولی تو در کنار ما آخرین لحظات زندگیت رو بگذرونی و دوباره دیالوگ وار میگفتم مرگ بیهوده هست و دوباره بهم الهام میشد که اباعبدالله اینطور میپسنده و بهترین جایگاه ها رو هم برات تضمین کرده اگر این اتفاق بیفته(شبیه جایگاهی که یاران امام شب عاشورا میان دو انگشت حضرت دیدند)ولی من هول بیشتری برداشتم و نمیتونستم قبول کنم،تصور له شدن زیر دست و پا در اون جمعیت غالب بود به الهاماتی که بهم میشد،دوست داشتم سریعتر به جلو برسم و از اون محیط بیرون بیام و به نوعی فرار کنم تا سقف روم نریزه...
بیرون که اومدم به این باور رسیدم که اعمالم خ عقب تر از اونی هست که حتی مقابله ی حسی هم با یک الهام نداشته...
برچسب:
نویسنده: ستایش حسینپور