
بسم الله النور خ فشار آوردم به ذهنم که من این چهره رو کجا دیدم....بالاخره جرقه خورد تو ذهنم...باشگاه...همون روز که زبونم جز چند کلمه کار نکرده بودن و به جاش چشمانم تا میتونستن اسکن گرفته بودن از آدما و اتفاقها و مکانها و...خب اونا دوتا بودن،اصلا چون دوتا بودن و شبیه هم، خیلی تو ذهنم نشسته بودن...والبته نحوه ی پوشش و چهره ی معصومانشون و صحبتهاشون با مربی برای شروع کار،متولد ۸۰ بودن ... سر رو چرخوندم و دومی رو هم پیدا کردم این دفعه البته از جانماز ساده و دوست داشتنیشون برام جذاب شدن...جانماز مربعی شکل از چفیه که دورش با پارچه های قشنگ دوخته شده بود و یه تسبیح سبز،و بعد دوباره چهره ی معصومانشون....
ادامه مطلب