خ فشار آوردم به ذهنم که من این چهره رو کجا دیدم....بالاخره جرقه خورد تو ذهنم...باشگاه...همون روز که زبونم جز چند کلمه کار نکرده بودن و به جاش چشمانم تا میتونستن اسکن گرفته بودن از آدما و اتفاقها و مکانها و...خب اونا دوتا بودن،اصلا چون دوتا بودن و شبیه هم، خیلی تو ذهنم نشسته بودن...والبته نحوه ی پوشش و چهره ی معصومانشون و صحبتهاشون با مربی برای شروع کار،متولد ۸۰ بودن ...
سر رو چرخوندم و دومی رو هم پیدا کردم
این دفعه البته از جانماز ساده و دوست داشتنیشون برام جذاب شدن...جانماز مربعی شکل از چفیه که دورش با پارچه های قشنگ دوخته شده بود و یه تسبیح سبز،و بعد دوباره چهره ی معصومانشون...و نماز خوندن زیبا...که دل پاکشون رو نشون میداد،گریه های یه بچه ۱۵ ساله تو روضه ی فاطمیه دلچسبه...
..................................
سمت چپ،یه خانوم با صدای زیر و با احساس.... . ...نقابش رو جانماز کرده بود و مهر تو زمینه ی مشکی خودنمایی میکرد.
پ.ن:بیت رهبری،عزاداری راهمون دادن،پشت بلندگو گفت الگوت رو عمیق نمیتونی بشناسی همون طور که عمق شب قدر رو نمیونی بفهمی،جمعی از افراد حزب الله با زبان عربی از کشورهای دیگه اومده بودن و اظهار محبت به ره بری عزیز میکردن،انقلاب خ قشنگ صادر شده،ماییم که جاموندیم.
برچسب: روضه,
نویسنده: ستایش حسینپور